شعر اصیل ایرانی
از مشکلات عشق چو پروا کند کسی خود را جدا زمهر و تمنی کند کسی
با اینکه سهمناک بود بحر بیکران معنای زندگی ست نه حاشا کند کسی
عاشق که زیر بار جفا خرد میشود هر گز ندیده ایم که دعوا کند کسی
با یار با مرام که یکرنگ صادق است ایا شنیده ای که من و ما کند کسی
در خلوتی که یار و من وشعر حافظ است خورشید گر که کوفت دری وا کند کسی؟
گلهای باغ را بنگر باغبان دهر فرصت نمیدهد که تماشا کند کسی
دیدیم اگر جزای ز اعمال خود چرا این منتسب به خالق یکتا کند کسی
وقتی که درنگاه تو مهر است واشتیاق دیگر کجا شکایت بی جا کند کسی
با عاشقی که جز تو به چشمش نیامدست نشنیده ام زخلق چنین تا کند کسی
در روزگار رنج که فریاد می زنند درد دلی نمانده که افشا کند کسی
وقتی امید نیست به فردای بهتری دیگر چرا حواله به فردا کند کسی
دیگر به خواب هم نتوان دید مصطفی شوری میان میکده بر پا کند کسی
دکتر مصطفی اعتمادزاده
" کافی "
یک حرف برای آزمـــــــودن کافی ست یک عشوه برای دل ربودن کافی ست
یک سنگ برای محویک شیشه بس است لبخند برای غــــــــم زدودن کافی ست
یک جمله بس است بهـــــر بشکستن دل یک دوست برای زنده بودن کافی ست
بااین که فسانه ات عظیــــم است ولطیف یک مختصری ازآن شنودن کافی ست
از معــــــرفت درون و خوش قلبی خود یک گوشه کوچکی نمـــودن کافی ست
الحـــــق که پـــر است اعتمادت از درد یک عقده ی ساده راگشودن کافی ست
دکتر مصطفی اعتمادزاده
یا که یار دلنواز ما به شدت ســـــــاده بود یا به میل خود به دام دیگران افتاده بود
یا چومیدانست ما کامل دل ازکف داده ایم مطمئن از اینکه دور گردنم قلاده بود
یا ز اهل معرفت دور و برش بسیار بود یا که مقصودش فقط افزودن دلداده بود
یک نگاه بالهوس دیوانه اش می کرد و او مثل یک عاشق ندیده،حاضر و آماده بود
مردی و نامردی اندر نزد او هم پایه بود راحت وبی عقده وبی حکمت وآزاده بود
گر نمی فهمید مارا پس ندانم از چه رو دل به موجود حقیری مثل مخلص داده بود
دکتر مصطفی اعتمادزاده
" رسم روزگار"
پری زحرف نگفته،پری زشوق بهار ز التهــــــاب درون زغصه ی جاندار
رفیق واقعیت را نــــمی توانی یافت که کاذب اندحریفان وجملگی مکار
یکی برای تملک دگربه فکرشریک که عشق معامله ای نیست بادوکارگزار
نسیم مهر چو دیدی وزید قدر بدان همیشه لطف الهی نـــــمی شود تکرار
اسیر نـــــاز نگاه عمیق و هشیارت ندیده است شبیه ات چــــــرا کند انکار
زمانه گاه نماید زلطف مـــــرحمتی و ظالمانه بــر آرد به جرم عشق دمار
دکتر مصطفی اعتمادزاده
"خواستگاری"
برای انتخاب همسری خوب زنی شایسته و بافهم و مرغوب
پدر همراه فرزند بـــــــــرومند برای خواستگاری بهر پیوند
روان گشتند سوی منزل یار که تا سامان بگیرد پور بیعار
ومادرهم که فرد ساده ای بود برای خدمتش آمـــــاده می بود
بساط شربت و شیرینی و چای بشد آماده فوری بــــرق آسای
وتعارف ها بشد بس تکه پاره رسومات است دیگرنیست چاره
وپرسیدند: آقـــــــا زاده کارش؟ چه باشد ؟ هست والا اعتبارش؟
بود بی کار، بــابـای پسر : گفت به دام اعتیاد افتــــــــاده او مفت
به زندان بوده او تاهفته ی پیش که من رودراست میباشم کم وبیش
عرق،تریاک،اکس و شیشه ناب کند مصرف وآنگه میرود خواب
و گاهی نشمه می آرد به خانه وحرف زشت گــــــوید بی بهانه
بگفتندش معایب را نمــــــودی زحسن اش کاش قدری مینمودی
پدر گفتا ،چرا یک حسن دارد کنی دقت اگـــــــر، حرفی ندارد
اگر افتد به گودالی پر از آب عمیق و پر تلاطـــم مثل گرداب
چو باد فتق دارد روی آن آب بماند راحت و می آورد تاب
دکتر مصطفی اعتمادزاده
اکنون که نمودی و ربودی دل ما - ناچار به کام مات می باید بود
"نمی شود"
ابـــــری هــــــوای زندگیم وا نمی شود مثل گذشته نـــــــــور سراپا نمی شود
آن روز های خوب که بــودی کنار من تکرار با خـــــدای ، خــدایا نمی شود
با خاطرات رفته ی آن لحظه های ناب شیرین دهان به گفتن حـوا نمی شود
تا این طناب مهر بریده ست از میـــان امید وصل میرو د آیـــــــــا، نمی شود
اما اگر خورد گـــــره نزدیک تر شوم برچون توئی،ومی شود آیـا ؟نمی شود
گیرم که باز رشته به هم وصل میکنی دل گیری گذشته که یکــجا ،نمی شود
بر هر طریق باز گـــره در میانه است آن صافی گذشته هویدا نمـــــــی شود
چندان نشسته گرد کدورت به جان من آئی دو باره غصه ز دل پا نمی شود
با من شریک کن تو اسیران دیگری این بــــار غم کشید که تنها نمی شود
با یک نگاه تازه تلاقـــــــــتی و همدلی رد می کند دو دیده و حالا نمی شود
شنگول طفل دل،که کنون گشته او رها دیگر اسیر دست تمنــــــــا نمی شود
گربی خطر توصید نمودی زبرکه ئی چون با شکوه نعمت دریــا نمی شود
آن کس که دیده لطف چمن زار مهر تو دیگر به باغ بهــــــر تماشا نمی شود
گشتی چنان تو دور که در دیده نیستی "من"هم دریغ، با"تو"دگر "ما"نمی شود
ما را تو،عشق،یکه و تنها رهــــا مکن امروز من بدون تو فـــــردا نمی شود
تا گرمی وجود تــــو جاری ست در تنم قامت ز بار حادثه ها ، تـــا نمی شود
انگیزه تا که نیست چو افــــراد روزگار گردیده ایم و، لحظه شکوفا نمی شود
رفتی اگر خیال خود از من جدا مکن بودن بدون دیدن رویـــــــــا نمی شود
گر می روی، برو واگــر می شود بمان رفتن که با اشاره و ایمــــــا نمی شود
در کار ما خلاف ندیدی اگــــــــــر، بیا بی اعتماد گردش دنیـــــــــــا نمی شود
هر کجا یاری گرفتم کودن و هالــــو در آمد هرکجا اسبی خریدم بد تر از یابو در آمد
هر زمان در زیر زلف دلبری دستی کشیدم زان کله گیس افتاد وکله اش بی مو درآمد
هر کجا خربوزه کردم پاره بد تراز کدو شد هرکه را دوشیزه خواندم عاقبت بانو در آمد
هر کجا قد را علم کردم که با دشمن بجنگم دشمنم بسیار خر زور وقوی بازو در آمد
هر کجابا یارگفتم شرحی ازدرد دل خود خنده زدگفتاعجب اینهم مزخرف گو درآمد
فکـــــــــــری به حال دلشده دردا نمیشود جا خوش نموده غصه زدل، پانمی شود
رازی که دردل است علـی رغم کوچکی در ازدهام قلب شما ، جــــا نمی شود
یک نکته در مـــــرام ظریفان مسلم است انسان مـــــرید صورت زیبا نمی شود
نا پایدار در ره احســـــــــــــــاس راستین پشتش به زبار عاطفه ها تا نمــی شود
سهل از دلت روم چــــو برفتم ز دیده ات گفتی،مصیبتی ست که حالا نمی شود
لختی نظاره کن به کـــــم و کیف روزگار بودن بدون همــــــدم و، تنها نمی شود
این حس باشکوه که جاری ست دررگـــم آگه پس ازچه روی ، خدایا نمی شود؟
ما دیده ایم در همه آفـــــــــــــاق ، دلبرا چون این پدیده نیست و پیدا نمـی شود
تا چرخ نا بکار مرا از تــــــــو دور کرد دیگر دلــــــی اسیر تمنا نمــــــی شود
بی اعتماد ، بین دو مـــــــوجود ، عاطفه سطحی ست ، پر دوام و پایا نمی شود
دکتر مصطفی اعتمادزاده. تهران